در آن لحظه که از چشمت به روی من نگاهی شد دلم در شعله افتاد و غم عالم تباهی شد به شوقت در بیابانها دویدم چون غباری سرد که هر موج نسیم آمد، هوایم بیپناهی شد نه آرامی به جان مانده، نه خوابی بر شبم باقی به بوی زلف تو هر شب غزل با اشک، آهی شد به دیدارت اگر آمد دلی، دیوانهتر گردد که هر آیینه با رویت شبیه صبحگاهی شد جهان در پرده میسوزد، ولی نام تو میروید به هر جایی که یاد توست، باغی پرگیاهی شد اگرچه خسته و تنها، شکسته همچو بارانم ولی از چشم تو پیدا، همیشه
برچسب:
نویسنده: میلاد نیکفر
تاريخ: پنجشنبه
8 مرداد
1405 ساعت: 10:35