دوری'>دوری و اما هنوز از من تو دوری میکنی من گرفتارت شدم اما صبوری میکنی عمر من تا از تو دلجویی بگیرد مرده است با تمام دوست داشتن ها شروری میکنی گوهری هستی که کمیاب است در این گنجینه ها این چنین هستی و با ناکس جسوری میکنی بعد تو چشمان من روی جهانی بسته شد چون محمد خان شدی اینگونه کوری میکنی خدمتت عارض شدم بی تو مرا جانی نماند این فراق طولانی شد مرگم صدوری میکنی تا نگاهت خورد به چشمان ترم در کوچه ها عشوه ها سر میدهی ؛ حس غروری میکنی خاطرم را بی گمان آشفته خاطر
برچسب:
نویسنده: میلاد نیکفر
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16